گروه مطالعاتی پرسمان

ما تلاش داریم در حد وسع مان قرآن را فهم کنیم.

گروه مطالعاتی پرسمان

ما تلاش داریم در حد وسع مان قرآن را فهم کنیم.

۱۵ مطلب با موضوع «جواب ها :: صفحات 7 تا 9» ثبت شده است

قبل از مصر کجا بودند؟ منظور از مصر چیست؟

تسنیم:

شهرى که لازم آن درگیرى و جنگ با عمالقه یا دیگر جباران و ظالمان بود.

بیشتر مفسران گفته اند: مراد، شهرى از شهرهاست، نه کشور مصر

لازم آنچه شما مى خواهید شهر نشینى و کوچ کردن از صحراست و شهر نشینى زمانى سبب تمدن و تکامل است که از مبادى ایمانى و اخلاقى نشات بگیرد، اما اکر براى تامین لذات و شهوات باشد، عامل هبوط و سقوط است.

کدام قریه؟ منظور از قولوا حطه چیست؟ وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا یعنی چه؟

تسنیم:

با سپرى شدن دوران چهل ساله تحیّر کیفرى بنى اسرادیل در صحراى سوزان سینا، فرمان رسید که به سرزمین که چهل سال ورود به آن برایشان حرام شده بود وارد و در آن ساکن شوند. این قریه به قرینه با برکت بودن و فراوانى نعمت و فراهم بودن عیش گوارا در آن و نیز قداست و شرافت آن، بخشى از آن سرزمین مقدس و شهرى خاص، جز بیت المقدس، بوده است ؛ زیرا شهر بیت المقدس پس از موساى کلیم و به دستور حضرت سلیمان بنا نهاده شد، مگر این که گفته شود: آن فرمان که به حضرت موسى علیه السلام نازل گردید، ناظر به فرزندان و نسل هاى بعدى بنى اسرائیل بوده، یا از فرمان هایى است که در طول تاریخ بنى اسرائیل و در زمان پیامبران دیگر آنان نازل شده است ؛ چنان گه گفته شد: فرمان ادخلوا را خود موساى کلیم علیه السلام ابلاغ کرد، لیکن به هنگام اجراى آن از دنیا رفته بود.

بنى اسرائیل مى بایست به شکرانه نعمت هاى الهى، به ویژه نجات از سرزمین تیه، از در مخصوص آن آبادى، یا در خیمه و قبه منصوب براى عبادت، یا درى خاص از بیت المقدس، با خضوع و خشوع وارد شوند.

گفته شده: آنان به هنگام ورود به این در، متعبد به تلفظ عین لفظ حطّه شدند. اگر چه تلفظ به این لفظ خاص، نشانه اعتراف به گناه و نیازمند روح تعبد و قلب خاشع است، لیکن اثبات چنین تعبدى جز با روایت معتبر آسان نیست، به ویژه آن که لغت نبطیان، عبرى یا سریانى و مانند آن بوده، نه عربى، حال این حطّه واژه اى عربى است. بنابراین، ظاهرا مقصود، استغفار و درخواست حطّ و ریزش گناهان است.

کسانى که سه فرمان ورود به قریه، ورود باب در حال خضوع، و گفتن حطّه و طلب آمرزش را نیکو به جا آوردند، افزون بر مغفرت و بخششش گناهانشان از رحمت و ثواب الهى نیز برخوردارند، و اگر محسنان کسانى باشند که آزمون چهل ساله تیه را به دور از هرآلودگى و لغزشى سپرى کردند، انجام دستورهاى سه گانه مزبور سبب افزایش حسنات آنهاست. تعبیر سنز ید المحسنین به جاى و نزد المحسنین مانند: نغفر اشاره است به این که انسان محسن حتما اوامر یاد شده را امتثال مى کند.

از بزرگ ترین ظلم هاو ناسپاسى هاى بنى اسرائیل رفتار ناروایى بود که در مورد ورود به سرزمین مقدس از خود نشان دادند. برخى اسرائیلیان لجوج و عنود، فرمان سوم را که نیازمند خضوع و خشوع و نشان بندگى و استغفار بود امتثال نکردند و با مخالفت عملى و جایگزین کردن شیوه و قولى دیگر، از تواضع و استغفار سر بار زدند. فسق مستمر و تبه کارى مستدام بنى اسرائیل، زمینه نزول عذاب را فراهم کرد و سرانجام با این مخالفت شدید و ظلم خاص، آن گروه متمرد از بنى اسرائیل مستحق عذاب شده و خداوند بر آنان رجزى آسمانى فرو فرستاد، رجزى که قابل دفاع و دفع نبود.

 

خداوند به صورت الصَّاعِقَةُ  خودش را نشان داده است؟

تسنیم:

خداى سبحان در برابر تقاضاى مشاهده حسى، صاعقه اى فرو فرستاد تا بفهماند کسى که تاب تحمل موجودى، محدود و مخلوق را ندارد، هرگز نمى تولاند نور مجرد محض و نامتناهى خالق همه اشیا را رؤ یت کند؛ موجود مجرد محض هرگز براى موجود مادى، قابل رؤیت مادى نیست.

بعد از صاعقه مردند؟ چی شد که مردند؟ چی دیدند؟

تسنیم:

آنان که بر اثر جهل علمى و جهالت عملى، تقاضاى دیدن جهرى داشتند گرفتار صاعقه جهرى شده، همچون گوساله پرستان به کیفر مرگ محکوم شدند. حضرت کلیم اللّه علیه السلام مشمول این صاعقه مرگ بار و تعذیبى نبود، هر چند صعقه و مدهوشى خاص خود را داشت.

حضرت موسى علیه السلام از مشاهده مرگ بر گزیدگان بنى اسرائیل، که مى توانست سبب بروز مشکلاتى جدید در میان بنى اسرائیل شود، اندوهناک شد و از خداى سبحان آمرزش آنان را خواست و خداوند با اجابت دعاى وى آنها را زنده کرد. با این موت و بعث، حجّت الهى بر بنى اسرائیل تمام شد.

 

آیا منظور از کتاب و فرقان دو چیز است ؟

تسنیم:

کتاب مذکور در این آیه تورات است. فرقان که از مواهب الهى است از سنخ فرق محمود و داراى معنایى جامع است و اختصاص به کتاب آسمانى ندارد، بلکه مطلق است و معجزات، براهین عقلى، تجارب حسى و شواهد تام تاریخى نیز مى تواند مصداق آن باشد.

 معنی لفظ بارئکم چیست؟

  المیزان:

 

        این اسم در قرآن کریم در سه جا آمده ، که دو تاى آنها در همین آیه است .و اگر از میان همه اسماء حسنى که بمعنایش با این مورد مناسبند نام (بارى ء) در این آیه اختصاص بذکر یافته ، شاید علتش این بوده باشد، که این کلمه قریب المعناى با کلمه خالق و موجد است ، که از ماده (ب - ر - ء) اشتقاق یافته ، وقتى میگوئى : (برء یبرء برائا) معنایش این است که فلانى فلان چیز را جدا کرد، و خدایتعالى از این رو بارى ء است ، که خلقت یا خلق را از عدم جدا مى کند، و یا انسان را از زمین جدا مى کند، پس کانه فرموده : (این توبه شما که یکدیگر کشى باشد، هر چند سخت ترین اوامر خدا است ، اما خدائیکه شما را باین نابود کردن امر کرده ، همان کسى است که شما را هستى داده ، از عدم در آورده ، آنروز خیر شما را در هستى دادن بشما دید، و لذا ایجادتان کرد، امروز خیرتان را در این مى بیند، که یکدگر را بکشید، و چگونه خیرخواه شما نیست ؟ با اینکه شما را آفرید؟ پس انتخاب کلمه (بارى ء)، و اضافه کردن آن بضمیر (کم - شما)، در جمله (بارئکم )، براى اشعار بخصوصیت است ، تا محبت خود را در دلهاشان برانگیزد.

تسنیم:

این اسم مبارک، بیانگر خلقت حکیمانه و آفرینش هدفمند و نظام مند است ؛ به این بیان که: خداوند، بارى و فاصل انسانها از عدم به وجود و از نقص و کمال است.

خدایى که بارى ء انسان هاست و به آنها محبّت دارد: (بارئکم )


یعنی چه خودشان را بکشند ؟

   المیزان:

 

     در تفسیر قمى از معصوم نقل شده که فرمود: وقتى موسى از میانه قوم بسوى میقات بیرون شد، و پس از انجام میقات بمیانه قوم برگشت ، و دید که گوساله پرست شده اند، بایشان گفت : اى قوم شما بخود ظلم کردید، که گوساله پرستیدید، اینک باید که توبه بدرگاه آفریدگار خود برید، پس بکشتار یکدگر بپردازید، که این بهترین راه توبه شما نزد پروردگار شما است ، پرسیدند: چطور خود را بکشیم ؟ فرمود: صبح همگى با کارد یا آهن در بیت المقدس حاضر شوید، همینکه من بمنبر بنى اسرائیل بالا رفتم ، روى خود را بپوشانید، که کسى کسى را نشناسد، آنگاه بجان هم بیفتید، و یکدگر را بکشید.فرداى آنروز هفتاد هزار نفر از آنها که گوساله پرستیدند، در بیت المقدس جمع شدند، همینکه نماز موسى و ایشان تمام شد، موسى بمنبر رفت ، و مردم بجان هم افتادند، تا آنکه جبرئیل نازل شد، و گفت : بایشان فرمان بده : دست از کشتن بردارند، که خدا توبه شان را پذیرفت ، چون دست برداشتند، دیدند ده هزار نفرشان کشته شده ، و آیه (ذلکم خیر لکم عند بارئکم ، فتاب علیکم ، انه هو التواب الرحیم)، راجع باین داستان نازل شده .


تسنیم:

خداى سبحان کشتار و قتل یکدیگر بنى اسرائیل را متمّم توبه آنان قرار داد. این حکم اگر چه به ظاهر سخت و خشن است، لیکن نسبت به تطهیر جامعه آلوده بنى اسرائیل، رحمت و به مثابه دفاع از اصلى ترین رکن همه ادیان آسمانى، یعنى توحید، و مبارزه با بدترین جرثومه فکرى، یعنى شرک است.

دستور قتل نفس در این آیه به معناى انتحار و خودکشى نیست، بلکه مراد از انفس، نفوس اقربا و ارحام و همه کسانى است که از بنى اسرائیل محسوبند و به واسطه یا وسایطى از طریق قرابت و رحم با یکدیگر پیوند دارند.

کشتن یکدیگر، به ویژه خویشان و دوستان، اگر چه هم براى قاتل و هم براى مقتول سخت و جانکاه بود، لیکن براى همگان خیر است ؛ زیرا این عذاب محدود و موقت دنیایى با اثر تطهیر از آلودگى شرک، سبب مصون ماندن بنى اسرائیل از عذاب جاویدان اخروى و نیل به فوز و بهجت سرمدى است.

همچنین یاد آورى خاطره تلخ آن، فرزندان و خلف این سلف را از فکر روآوردن به بت پرستى باز مى دارد. البته مقتول در معرکه دفاع از حریم توحید، که نائب و راضى به اعدام خود شد و آن را براى دفاع از حریم توحید تحمّل کرد، موجودى است زنده و قتل وى به سود اوست و او نیز به سود خود نایل مى شود. این خیر، نزد خداست و آن مقتول به نزد خدا راه دارد و خیر خود را نزد خداوند دریافت مى کند.

 

 

با مفهوم شفاعت تناقض ندارد؟ شفاعت داریم یا نه؟


تسـنیم:

در شفاعت تشریعى مبداء تأثیر موجود دیگرى است و شفیع رابط و واسط است تا نصاب قبول را تتمیم یا نصاب گسترش فیض را تکمیل کند، بر خلاف شفاعت تکوینى و استعانت از علل و استمداد از اسباب که در آن همه علل و اسباب تکوینى، شفیع معلول است و خود آن علت و سبب عامل رفع نیاز است وتاءثیر آن به عنوان مبداء قابل اعتماد، سبب استمداد از آن مى شود

شفاعت نفى شده در قرآن، مربوط به شفاعت تکوینى است و به ردّ شبهه بت پرستان باز مى گردد؛ زیرا همه یا غالب ادله اى که محقّقان از بت پرستان بر بت پرستى خود اقامه مى کردند به شفاعت تکوینى بتان باز مى گردد. مشرکان بت ها را شفیعان و وسایط در ارزاق و نعمت هاى تکوینى (در دنیا) مى دانستند، نه در مسائل حقوقى و اجتماعى و قضایى و قراردادى. آیات فراوانى نیز که در آن شفاعت تشریعى در قیامت مطرح است ظهور آن در معاد به شفاعت تکوینى باز مى گردد؛ زیرا آخرت دار تکوین است، نه اعتبار و قرارداد، و جزاى آخرت جزایى تکوینى است، نه قراردادى.

بهترین راه حلّ تعارض متوهم بین ادّله نفى و اثبات شفاعت، از میان وجوهى همچون لحاظ ایمان و کفر، اذن و عدم اذن، تحول و عدم تحول در ذات شفاعت شونده، موقف هاى متعدد معاد، همانا لحاظ استقلال و اذن است و آن این که ادلّه اثبات ناظر به شفاعت ماءذون و ادلّه نفى راجع به شفاعت مستقل و بدون اذن اوست.

 


  المیزان:

و نیز فرموده : (لا یملکون الشفاعه ، الا من اتخذ عند الرحمن عهدا)، (مالک شفاعت نیستند، مگر تنها کسانیکه نزد خدا عهدى داشته باشند)، و نیز فرموده ، (یومئذ لا تنفع الشفاعه ، الا من اذن له الرحمن ، و رضى له قولا، یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم ، و لا یحیطون به علما)، (امروز شفاعت سودى نمى بخشد، مگر از کسى که رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او را پسندیده باشد، او بآنچه مردم کرده اند، و نیز بآنچه آثار پشت سر نهاده اند، دانا است ، و مردم باو احاطه علمى ندارند).

این آیات بطوریکه ملاحظه مى فرمائید، یا شفاعت را مختص بخداى (عز اسمه ) مى کند،و یا آن را عمومیت میدهد، و براى غیر خدا نیز اثبات مى کند، اما با این شرط که خدا باو اذن داده باشد، و بشفاعتش راضى باشد،


نمونه:

در آیه بعد قرآن خط بطلانى بر خیالهاى باطل یهود مى کشد، زیرا آنها معتقد بودند که چون نیاکان و اجدادشان پیامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند کرد، و یا گمان مى کردند مى توان براى گناهان فدیه و بدل تهیه نمود، همانگونه که در این جهان متوسل به رشوه مى شدند.

قرآن و مساءله شفاعت

بدون شک مجازاتهاى الهى چه در این جهان و چه در قیامت جنبه انتقامى ندارد، بلکه همه آنها در حقیقت ضامن اجرا براى اطاعت از قوانین و در نتیجه پیشرفت و تکامل انسانها است ، بنابر این هر چیز که این ضامن اجراء را تضعیف کند باید از آن احتراز جست تا جرات و جسارت بر گناه در مردم پیدا نشود.

از سوى دیگر نباید راه بازگشت و اصلاح را بکلى بر روى گناهکاران بست بلکه باید به آنها امکان داد که خود را اصلاح کنند و به سوى خدا و پاکى تقوا باز گردند.

(شفاعت ) در معنى صحیحش براى حفظ همین تعادل است ، و وسیله اى است براى بازگشت گناهکاران و آلودگان ، و در معنى غلط و نادرستش موجب تشویق و جرات بر گناه است .

کسانى که جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهیم صحیح آنرا از هم تفکیک نکرده اند گاه بکلى منکر مساءله شفاعت شده ، آنرا با توصیه و پارتى بازى در برابر سلاطین و حاکمان ظالم برابر مى دانند!

و گاه مانند وهابیان آیه فوق را که مى گوید: (لا یقبل منها شفاعة ) در قیامت از کسى شفاعت پذیرفته نمى شود بدون توجه به آیات دیگر دستاویز قرار داده و به کلى شفاعت را انکار کرده اند.

به هر حال ایرادهاى مخالفان شفاعت را در چند مطلب مى توان خلاصه کرد:

1- اعتقاد به شفاعت روح سعى و تلاش را تضعیف مى کند.

2- اعتقاد به شفاعت انعکاسى از جامعه هاى عقب مانده و فئودالیته است .

3- اعتقاد به شفاعت موجب تشویق به گناه و رها کردن مسئولیتها است .

4- اعتقاد به شفاعت یک نوع شرک و چندگانه پرستى و مخالف قرآن است ! 5 اعتقاد به شفاعت مفهومش دگرگون شدن احکام خداوند و تغییر اراده و فرمان او است !

ولى بطورى که خواهیم گفت همه این ایرادها از آنجا ناشى شده که شفاعت را از نظر مفهوم قرآنى با شفاعتهاى انحرافى رائج در میان عوام مردم اشتباه کرده اند.

از آنجا که این مساءله هم در جهت اثبات ، و هم در جهت نفى ، داراى اهمیت ویژه اى است باید بطور مشروح از مفهوم شفاعت فلسفه شفاعت شفاعت در عالم تکوین شفاعت در قرآن و حدیث شفاعت و مساءله توحید و شرک در اینجا بحث کنیم تا هر گونه ابهامى در زمینه آیه فوق و سایر آیاتى که در آینده در زمینه شفاعت با آن برخورد خواهیم کرد بر طرف شود.

1- مفهوم واقعى شفاعت

کلمه (شفاعت ) از ریشه (شفع ) بمعنى (جفت ) (و ضم الشى ء الى مثله ) گرفته شده ، و نقطه مقابل آن (وتر) به معنى تک و تنها است ، سپس به ضمیمه شدن فرد برتر و قویترى براى کمک به فرد ضعیفتر اطلاق گردیده است و این لفظ در عرف و شرع به دو معنى متفاوت گفته مى شود:

الف شفاعت در لسان عامه به این گفته مى شود که شخص شفیع از موقعیت و شخصیت و نفوذ خود استفاده کرده و نظر شخص صاحب قدرتى را در مورد مجازات زیردستان خود عوض کند.

گاهى با استفاده از نفوذ خود یا وحشتى که از نفوذ او دارند.

و زمانى با پیش کشیدن مسائل عاطفى و تحت تاثیر قرار دادن عواطف طرف .

و زمان دیگرى با تغییر دادن مبانى فکرى او، درباره گناه مجرم و استحقاق او، و مانند اینها...

بطور خلاصه شفاعت طبق این معنى هیچگونه دگرگونى در روحیات و فکر مجرم یا متهم ایجاد نمى کندتمام تاءثیرها و دگرگونیها مربوط به شخصى است که شفاعت نزد او مى شود (دقت کنید).

این نوع شفاعت در بحثهاى مذهبى مطلقا معنى ندارد زیرا نه خداوند اشتباهى مى کند که بتوان نظر او را عوض ‍ کرد، و نه عواطفى به این معنى که در انسان است دارد که بتوان آن را برانگیخت ، و نه از نفوذ کسى ملاحظه مى کند و وحشتى دارد و نه پاداش و کیفرش بر محورى غیر از عدالت دور مى زند.

مفهوم دیگر شفاعت بر محور دگرگونى و تغییر موضع شفاعت شونده دور میزند، یعنى شخص شفاعت شونده موجباتى فراهم مى سازد که از یک وضع نامطلوب و درخور کیفر بیرون آمده و به وسیله ارتباط با شفیع ، خود را در وضع مطلوبى قرار دهد که شایسته و مستحق بخشودگى گردد، و همانطور که خواهیم دید ایمان به این نوع شفاعت در واقع یک مکتب عالى تربیت و وسیله اصلاح افراد گناهکار و آلوده ، و بیدارى و آگاهى است ، و شفاعت در منطق اسلام از نوع اخیر است .

و خواهیم دید که تمام ایرادها، خرده گیریها، و حمله ها همه متوجه تفسیر اول براى شفاعت مى شود، نه مفهوم دوم که یک معنى منطقى و معقول و سازنده است .

این بود تفسیر اجمالى شفاعت در دو شکل (تخدیرى ) و (سازنده ).

2- شفاعت در عالم تکوین

آنچه در مورد شفاعت به تفسیر صحیح و منطقى آن گفتیم در جهان تکوین

و آفرینش (علاوه بر عالم تشریع ) نیز فراوان دیده مى شود، نیروهاى قویتر این جهان به نیروهاى ضعیفتر ضمیمه شده و آنها را در مسیر هدفهاى سازنده پیش مى برند، آفتاب میتابد و باران مى بارد و بذرها را در دل زمین آماده مى سازد تا استعدادهاى درونى خود را به کار گیرند، و نخستین جوانه حیات را بیرون فرستند پوست دانه ها را بشکافند و از ظلمتکده خاک سر بر آورده به سوى آسمان که از آن نیرو دریافت داشته اند پیش بروند.

این صحنه ها در حقیقت یک نوع شفاعت تکوینى در رستاخیز زندگى و حیات است ، و اگر با اقتباس از این الگو نوعى از شفاعت در صحنه (تشریع ) قائل شویم راه مستقیمى را پیش گرفته ایم که توضیح آن را به زودى خواهیم خواند.

3- مدارک شفاعت

اکنون به مدارک اصلى و دست اول در مورد مساءله شفاعت مى پردازیم :

در قرآن درباره مساءله شفاعت (به همین عنوان ) در حدود 30 مورد بحث شده است (البته بحثها و اشارات دیگرى به این مساءله بدون ذکر این عنوان نیز دیده مى شود).

آیاتى که در قرآن پیرامون این مساءله بحث مى کند در حقیقت به چند دسته تقسیم مى شود:

گروه اول آیاتى است که بطور مطلق شفاعت را نفى مى کند مانند: (انفقوا مما رزقناکم من قبل ان یاتى یوم لا بیع فیه و لا خلة و لا شفاعة ) (بقره 254) و مانند (و لا یقبل منها شفاعة ) (بقرة : 48).

در این آیات راه هاى متصور براى نجات مجرمان غیر از ایمان و عمل صالح چه از طریق پرداختن عوض مادى یا پیوند و سابقه دوستى ، و یا مساءله شفاعت نفى شده است .

در مورد بعضى از مجرمان مى خوانیم : (فما تنفعهم شفاعة الشافعین ) (مدثر48): (شفاعت شفاعت کنندگان به حال آنها سودى ندارد).

گروه دوم آیاتى است که (شفیع ) را منحصرا خدا معرفى مى کند مانند: (ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ) (سجده : 4): غیر از خدا ولى و شفیعى نداریم و قل لله الشفاعة جمیعا (زمر: 44):(همه شفاعتها مخصوص خدا است )

گروه سوم آیاتى است که شفاعت را مشروط به اذن و فرمان خدا مى کند مانند: (من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ) (بقره : 255) چه کسى مى تواند جز به اذن خدا شفاعت نماید؟ و (و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له ) (سباء: 23):( شفاعت جز براى کسانى که خدا اجازه دهد سودى ندارد).

گروه چهارم آیاتى است که شرائطى براى شفاعت شونده بیان کرده است گاهى این شرط را رضایت و خشنودى خدا معرفى مى کند مانند: (و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) (انبیاء: 28).

طبق این آیه شفاعت شفیعان منحصرا شامل حال کسانى است که به مقام (ارتضاء) یعنى پذیرفته شدن در پیشگاه خداوند، رسیده اند.

و گاه شرط آن را گرفتن عهد و پیمان نزد خدا معرفى مى کند مانند (لا یملکون الشفاعة الا من اتخذ عند الرحمن عهدا). (مریم : 87) (منظور از این عهد و پیمان ایمان به خدا و پیامبران الهى است ).

و زمانى صلاحیت شفاعت شدن را از بعضى از مجرمان سلب مى کند، مانند سلب شفاعت از ظالمان در آیه زیر: (ما للظالمین من حمیم و لا شفیع یطاع ): (غافر: 18). و به این ترتیب داشتن عهد و پیمان الهى یعنى ایمان ، و رسیدن به مقام خشنودى پروردگار و پرهیز از گناهانى چون ظلم و ستم ، جزء شرائط حتمى شفاعت است .

4- شرائط گوناگون شفاعت

خلاصه اینکه آیات شفاعت بخوبى نشان مى دهد که مساءله شفاعت از نظر منطق اسلام یک موضوع بى قید و شرط نیست بلکه قیود و شرایطى ، از نظر جرمى که درباره آن شفاعت از یک سو، شخص شفاعت شونده از سوى دیگر، و شخص شفاعت کننده از سوى سوم دارد که چهره اصلى شفاعت و فلسفه آن را روشن مى سازد.

مثلا گناهانى همانند ظلم و ستم بطور کلى از دایره شفاعت بیرون شمرده شده و قرآن مى گوید: ظالمان (شفیع مطاعى ) ندارند!

و اگر ظلم را به معنى وسیع کلمه آنچنان که در بعضى از احادیث بعدا خواهد آمد تفسیر کنیم شفاعت منحصر به مجرمانى خواهد بود که از کار خود نادمند و پشیمان ، و در مسیر جبران و اصلاحند، و در این صورت شفاعت پشتوانه اى خواهد بود براى توبه و ندامت از گناه (و اینکه بعضى تصور مى کنند با وجود ندامت و توبه نیازى به شفاعت نیست اشتباهى است که پاسخ آن را به زودى خواهیم داد).

از طرف دیگر طبق آیه 28 سوره انبیاء تنها کسانى مشمول بخشودگى از طریق شفاعت مى شوند که به مقام (ارتضاء) رسیده اند و طبق آیه 87 مریم داراى (عهد الهى ) هستند.

این دو عنوان همان گونه که از مفهوم لغوى آنها، و از روایاتى که در تفسیر این آیات وارد شده ، استفاده مى شود به معنى ایمان به خدا و حساب و میزان و پاداش و کیفر و اعتراف به حسنات و سیئات نیکى اعمال نیک و بدى اعمال بد و گواهى به درستى تمام مقرراتى است که از سوى خدا نازل شده ، ایمانى که در فکر و سپس در زندگى آدمى انعکاس یابد، و نشانهاش این است که خود را از صفت ظالمان طغیانگر که هیچ اصل مقدسى را به رسمیت نمى شناسند بیرون آورد و به تجدید نظر در برنامه هاى خود وادارد.

در آیه 64 سوره نساء در مورد آمرزش گناهان در سایه شفاعت مى خوانیم : (و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما): در این آیه توبه و استغفار مجرمان مقدمهاى براى شفاعت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) شمرده شده است .

و در آیه 98 و 99 سوره یوسف : قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین قال سوف استغفر لکم ربى انه هو الغفور الرحیم ): نیز آثار ندامت و پشیمانى از گناه در تقاضاى برادران یوسف از پدر بخوبى خوانده مى شود.

در مورد شفاعت فرشتگان (در سوره آیه 7) مى خوانیم که استغفار و شفاعت آنها تنها براى افراد با ایمان و تابعان سبیل الهى و پیروان حق است (و یستغفرون للذین آمنوا ربنا وسعت کل شى ء رحمة و علما فاغفر للذین تابوا و اتبعوا سبیلک و قهم عذاب الجحیم ).

باز در اینجا این سؤ ال که با وجود توبه و تبعیت از سبیل الهى و گام نهادن در مسیر حق ، چه نیازى به شفاعت است مطرح مى شود که در بحث حقیقت شفاعت از آن پاسخ خواهیم گفت .

و در مورد شفاعت کنندگان نیز این شرط را ذکر کرده که باید گواه بر حق باشند (الا من شهد بالحق ) (زخرف 87) و به این ترتیب شفاعت شونده باید یک نوع ارتباط و پیوند با شفاعت کننده بر قرار سازد، پیوندى از طریق توجه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن ، که این خود نیز عامل دیگرى براى سازندگى و بسیج نیروها در مسیر حق است .

5- احادیث اسلامى و شفاعت

در روایات اسلامى نیز تعبیرات فراوانى مى بینیم که مکمل مفاد آیات فوق است و گاهى صریحتر از آن ، از جمله :

1- در تفسیر (برهان ) از امام کاظم (علیه السلام ) از على (علیه السلام ) نقل شده که مى فرماید: از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) شنیدم (شفاعتى لاهل الکبائر من امتى ...): شفاعت من براى مرتکبین گناهان کبیره است راوى حدیث که ابن ابى عمیر است مى گوید: از امام کاظم (علیه السلام ) پرسیدم چگونه براى مرتکبان گناهان کبیره شفاعت ممکن است در حالى که خداوند مى فرماید: (و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) مسلم است کسى که مرتکب کبائر شود مورد ارتضاء و خشنودى خدا نیست .

امام (علیه السلام ) در پاسخ فرمود:(هر فرد با ایمانى که مرتکب گناهى طبعا پشیمان خواهد شد و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرموده پشیمانى از گناه توبه است ... و کسى که پشیمان نگردد مؤ من واقعى نیست ، و شفاعت براى او نخواهد بود و عمل او (ظلم ) است ، و خداوند مى فرماید ظالمان دوست و شفاعت کنندهاى ندارند).

مضمون صدر حدیث این است که شفاعت شامل مرتکبان کبائر مى شود.

ولى ذیل حدیث روشن مى کند که شرط اصلى پذیرش شفاعت واجد بودن ایمانى است که مجرم را به مرحله ندامت و خود سازى و جبران برساند، و از ظلم و طغیان و قانون شکنى برهاند (دقت کنید).

2- در کتاب کافى از امام صادق (علیه السلام ) در نامهاى که به صورت متحد المال براى اصحابش نوشت چنین نقل شده :

(من سره ان ینفعه شفاعة الشافعین عند الله فلیطلب الى الله ان یرضى عنه )

لحن این روایت نشان مى دهد که براى اصلاح اشتباهاتى که در زمینه شفاعت براى بعضى از یاران امام خصوصا و جمعى از مسلمانان عموما رخ داده است صادر شده ، و با صراحت شفاعتهاى تشویق کننده به گناه در آن نفى شده است و مى گوید (هر کس دوست دارد مشمول شفاعت گردد باید خشنودى خدا را جلب کند).

3- باز در حدیث پر معنى دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم :(اذا کان یوم القیامه بعث الله العالم و العابد، فاذا وقفا بین یدى الله عز و جل قیل للعابد انطلق الى الجنه ، و قیل للعالم قف تشفع للناس بحسن تادیبک لهم ):

( در روز رستاخیز خداوند (عالم ) و (عابد) را بر مى انگیزد به عابد مى گوید تنها به سوى بهشت رو اما به عالم مى گوید براى مردمى که تربیت کردى شفاعت کن !.

در این حدیث پیوندى در میان (تادیب عالم ) و شفاعت او نسبت به شاگردانش ) که مکتب او را درک کرده اند دیده مى شود که میتواند پرتوى به روى بسیارى از موارد تاریک این بحث بیفکند.

بعلاوه اختصاص شفاعت کردن به عالم و نفى آن از عابد نشانه دیگرى است از این که شفاعت در منطق اسلام یک مطلب قرار دادى و یا پارتى بازى نیست بلکه یک مکتب تربیتى است و تجسمى است از تربیت در این جهان .

6- تاثیر معنوى شفاعت

آنچه در مورد روایات شفاعت آوردیم قسمت کمى از بسیار بود، که بخاطر نکات خاصى که متناسب با بحث مادر آنها بود انتخاب گردید، و گر نه روایات شفاعت به مرحله تواتر رسیده است .




آیا بر اساس نعمت بر جهانیان برتری داده شده اند؟ نعمت چه بوده؟

تسـنیم:

از برجسته ترین نعمت هایى که بر بنى اسرائیل ارزانى شده همانا فضیلت و برترى بر جهانیان است. خداى سبحان مجموع، نه جمیع آنان را فى الجمله و در برخى امور، مانند کثر انبیا و بعث ملوک از میان آنان، برمجموع، نه جمیع جهانیان معاصر ایشان فضیلت داد

 

نمونه:

در این آیات بار دیگر خداوند روى سخن را به بنى اسرائیل کرده و نعمتهاى خدا را به آنها یادآور مى شود و مى گوید: اى بنى اسرائیل نعمتهائى را که به شما دادم بخاطر بیاورید: (یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انعمت علیکم ).

این نعمتها دامنه گسترده اى دارد، از نعمت هدایت و ایمان گرفته تا رهائى از چنگال فرعونیان و باز یافتن عظمت و استقلال همه را شامل مى شود .

سپس از میان این نعمتها به نعمت فضیلت و برترى یافتن بر مردم زمان خود که ترکیبى از نعمتهاى مختلف است اشاره کرده مى گوید: من شما را بر جهانیان برترى بخشیدم (و انى فضلتکم على العالمین ).

شاید بعضى تصور کنند که منظور از (فضلتکم على العالمین ) این باشد که آنها را بر تمام جهانیان در تمام ادوار برترى بخشیده است .

ولى با توجه به سایر آیات قرآن روشن مى شود که مقصود برترى آنها نسبت به افراد محیط و عصر خودشان است زیرا در قرآن مى خوانیم کنتم خیر امة اخرجت للناس ... شما (مسلمانان ) بهترین امتى بودید که براى نفع انسانها آفریده شده اید (آل عمران آیه 110).

در جاى دیگر درباره بنى اسرائیل مى خوانیم (و اورثنا القوم الذین کانوا یستضعفون مشارق الارض و مغاربها) ما این مستضعفان را وارث مشرق و مغرب زمین کردیم (سوره اعراف آیه 137) روشن است که بنى اسرائیل در آنزمان وارث تمام جهان نشدند پس مقصود این است که وارث شرق و غرب منطقه خودشان گشتند بنابر این فضیلت آنها بر جهانیان نیز برترى نسبت به افراد همان محیط است

آیا این ظن یعنی که گمان میکنند و مطمئن نیستند؟ چرا از کلمه (یظنون) استفاده شده و مثلا نفرموده (یوقنون) ؟

تسنیم:

ظنّ در یظنّون به معناى یقین است، نه گمانى که قسیم یقین و در برابر آن است

تعبیر به یظنون به جاى یوقنون چند گونه قابل توجیه است.

1- براى اشاره به این که علم قطعى انسان در برابر علم خداوند ناچیز و به مثابه گمان است.

2- براى اشاره به این نکته که احتضار و مرگ و قیامت چنان دردناک است که گمانش نیز براى خاکسار شدن انسان کافى است ؛ چنان که گفته شده:قوّت محتمل، سبب تقویت احتمال مى شود؛ مانند این که احتمال مسموم بودن غذا سبب پرهیز از آن مى شود، گرچه احتمال آن ضعیف باشد. محتمل در موضوع مورد بحث، یعنى قیامت چنان قوى است که احتمال ضعیف آن نیز براى رعایت جانب احتیاط کافى است. خداوند در وصف قیامت مى فرماید: روزى که از شدت سختى، کودک را پیر مى کند: یوماً یجعل الولدان شیباً(417) و از هر چیزى مصیبت بارتر و تلخ ‌تر است: والساعة أ دهى و أ مّر (418). احتمال یا گمان چنین روزى براى خشوع کافى است، چه رسد به یقین و علم به آن.

3- ظنّ نام مطلق اعتقادى است که بر اساس آماره و دلیل پدید آید که گاهى قوّت مى یابد و تا حدّ علم و یقین بالا مى رود و گاهى ضعیف مى شود و تاحدّ توهّم و خیال تنزّل پیدا مى کند. آیه مورد بحث از قبیل اوّل است ؛ یعنى به معناى اعتقاد در حدّ یقین است.(419)

4- ظنّ به معناى رجا باشد و یظنّون أ نّهم ملاقوا ربّهم یعنى یرجون لقاء ربّهم. در نتیجه این آیه هم آواى آیه فمن کان یرجوا لقاء ربّه فلیعمل عملاً صالحاً و لایشرک بعبادة ربّه أ حداً(420) است که براساس آن، هر کس امید به لقاى پروردگارش دارد باید اهل عمل صالح باشد و کسى را در عبادت شریک پروردگارش قرار ندهد. محتواى آیه مورد بحث این خواهد بود: کسانى که امید لقاى پروردگارشان را دارند و به بازگشت به سوى او امیدوارند از قلبى خاشع برخوردارند.


  المیزان:

 

  (الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم ) الخ ، این مورد اعتقاد بآخرت ، موردى است که هر کس باید بدان یقین حاصل کند، همچنانکه در جاى دیگر فرموده : (و بالاخره هم یوقنون )، با این حال چرا در آیه مورد بحث مظنه و گمان بآن را کافى دانسته ؟ ممکن است وجهش این باشد که براى حصول و پیدایش خشوع در دل انسان ، مظنه قیامت و لقاء پروردگار کافى است ؟ چون علومى که بوسیله اسباب تدریجى بتدریج در نفس پیدا میشود، نخست از توجه ، و بعد شک ، و سپس بترجیح یکى از دو طرف شک ، که همان مظنه است پیدا شده ، و در آخر احتمالات مخالف بتدریج از بین م ى رود، تا ادراک جزمى که همان علم است حاصل شود.

 

و این نوع از علم وقتى بخطرى هولناک تعلق بگیرد باعث غلق و اضطراب و خشوع نفس میشود، و این غلق و خشوع از وقتى شروع میشود، که گفتیم یکطرف شک رجحان پیدا مى کند، و چون امر نامبرده خطرى و هولناک است ، قبل از علم بآن ، و تمامیت آن رجحان ، نیز دلهره و ترس در نفس مى آورد.

پس بکار بردن مظنه در جاى علم ، براى اشاره باین بوده ، که اگر انسان متوجه شود باینکه ربى و پروردگارى ، دارد که ممکن است روزى با او دیدار کند، و بسویش برگردد، در ترک مخالفت و رعایت احتیاط صبر نمى کند، تا علم برایش حاصل شود، بلکه همان مظنه او را وادار باحتیاط مى کند.

 

در تفسیر عیاشى نیز از على علیه السلام روایت کرده ، که در ذیل آیه (الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم ) الخ ، فرموده : یعنى یقین دارند باینکه مبعوث میشوند، و مراد بظن در این آیه یقین است .



نمونه:

در آخرین آیه مورد بحث خاشعان را چنین معرفى مى کند (همانها که مى دانند پروردگار خود را ملاقات خواهند کرد و به سوى او باز مى گردند) (الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون ).

(یظنون ) از ماده (ظن ) گاه به معنى گمان و گاه به معنى یقین مى آید و در اینجا مسلما به معنى ایمان و یقین قطعى است ، زیرا ایمان به لقاء الله و باز گشت به سوى او حالت خشوع و خداترسى و احساس مسئولیت را در دل انسان زنده مى کند و این یکى از آثار تربیتى ایمان به معاد است که همه جا در برابر انسان صحنه آن دادگاه بزرگ را مجسم مى سازد و به انجام مسئولیتها و حق و عدالت دعوت مى کند.

این احتمال نیز وجود دارد که (ظن ) در اینجا به معنى گمان باشد، و این در حقیقت یک نوع مبالغه و تاءکید است که اگر انسان فرضا به آن دادگاه بزرگ ایمان نداشته باشد و فقط گمان کند، کافى است که از هر گونه خلافکارى خوددارى نماید و در واقع سرزنش به علماء یهود است که اگر ایمان شما حتى به درجه ظن و گمان برسد باز باید احساس مسئولیت کنید و دست از اینگونه تحریفات بردارید.

إِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ یعنی چه؟

تسـنیم:

صبر، بازداشتن نفس به فرمان الهى است. فضیلتى نیز که براى صبر است تنها براى تاءثیر آن در حلّ دشوارى هاى زندگى نیست، بلکه براى صبغه توحیدى آن است ؛ چنین وصف بلندى بدون داشتن قلبى خاشع ممکن نیست. سالک با صبر و کفّ نفس از توجه به جوفین، که مصداق بارز چنین صبرى روزه است، مى تواند از واردات قلبى مدد بگیرد.

نماز به دلیل اشتمال بر رکوع و سجود، نماد خضوع و خاکسارى است. انجام و تحمل این بزرگ جز بر صاحب قلب خاشع، دشوار و سنگین است.


فرق اقیموا الصلوه با ارکعوا ؟

تسـنیم:

نماز در فرهنگ وحى الهى ستون دین است ؛ از این رو از صیانت و مراقبت و سلامت آن به اقامه تعبیر مى شود؛ زیرا ستون، برپاداشتنى است، نه خواندنى. مراد از اقامه نماز، برپاداشتن و احیاى نماز در جامعه و به جا آوردن حقّ نماز با رعایت همه شرایط ظاهرى و باطنى آن و عدم اکتفا به شکل ظاهرى آن است.

مراد از الصلوة نماز مسلمانان است نه اصل نماز که مشترک بین همه ادیان الهى است ، به قرینه ذیل آیه: وارکعوا مع الراکعین که مقصود، به جا آوردن رکوع، به همراه رکوع کنندگان حقیقى است و آن تنها با نماز مسلمانان تحقق مى پذیرد؛ زیرا نماز اهل کتاب، فاقد رکوع بود.



نمونه:

(نماز را بپا دارید زکات را ادا کنید، و (عبادت دستجمعى را فراموش ننمائید) با رکوع کنندگان رکوع نمائید (و اقیموا الصلوة و آتوا الزکاة و ارکعوا مع الراکعین ).

با اینکه دستور اخیر اشاره به مساءله نماز جماعت است ، ولى از میان تمام افعال نماز تنها رکوع را بیان کرده و مى گوید: با رکوع کنندگان رکوع کنید این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که نماز یهود مطلقا داراى رکوع نبود، این نماز مسلمانان است که یکى از ارکان اصلى آن ، رکوع محسوب مى شود.

جالب اینکه نمى گوید: نماز بخوانید، بلکه مى گوید اقیموا الصلوة (نماز را بپا دارید) یعنى تنها خودتان نماز خوان نباشید بلکه چنان کنید که آئین نماز در جامعه انسانى برپا شود، و مردم با عشق و علاقه به سوى آن بیایند. بعضى از مفسران گفته اند تعبیر به (اقیموا) اشاره به این است که نماز شما تنها اذکار و اوراد نباشد بلکه آن را بطور کامل بپا دارید که مهمترین رکن آن توجه قلبى و حضور دل در پیشگاه خدا و تاءثیر نماز در روح و جان آدمى است .

در حقیقت در این سه دستور اخیر، نخست پیوند فرد با خالق (نماز) بیان شده ، و سپس پیوند با مخلوق (زکات ) و سر انجام پیوند دستجمعى همه مردم با هم در راه خدا!.

چه طور میشود به باطل لباس حق پوشاند؟ منظور از حق معنای کلی آن است؟

تسـنیم:

اتلبسوا اگر از ماده لبس به معناى اشتباه باشد، به این معناست که شما حق را به باطل ملتبس و مشتبه نسازید، تا مردم حق را به طور خالص بشناسند و اگر از ماده لبس به معناى پوشاندن باشد، معنا این مى شود که شما حق را با لباس باطل نپوشانید؛ یعنى باطل را روکشى براى حق قرار ندهید، به طورى که مردم لباس را دیده و متلبس را که حق باشد نبینند.

تلبیس حق به جامه باطل غیر از خلط عمل صالح به عمل طالح است ؛ زیرا در خلط دو عمل هر کدام جداى از دیگر است و حکم خاص خود را دارد. گروهى گناه جداى از ثواب و اطاعت و نیز اطاعت جداى از معصیت داشتند، نه این که عملى داشتند که ظاهر آن صلاح و باطن آن طلاح بوده است ؛ زیرا چنین کارى از ریشه طالح و کاسد است.

یکى از مصادیق لبس و خلطى که علماى اهل کتاب بین حق و باطل داشتند این بود که در کتاب هاى آنان از گرایش به مدعیان دروغین نبوت، تحذیر شده و به ظهور پیامبرى از فرزندان اسماعیل با بیان علایم و ویژگیهایش بشارت داده شده بود. خلط عالمان اهل کتاب پس از ظهور اسلام این بود که وانمود مى کردند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله - العیاذباللّه - از جمله همان مدعیان دروغین است ؛ یعنى به جاى اینکه اعلام کنند آن حضرت همان فرزند اسماعیل با ان علایم است او را از مدعیان دروغین نبوت معرفى کردند.

چرا اول کافر به؟

تسـنیم:

کفر پس از اقامه حجت و برهان، کفر فاحش و آشکار، و به این لحاظ اولین کفر است. بر همین اساس، اهل کتاب به این دلیل که افزون بر مشاهده معجزه قرآن، اصل نبوت عام را پذیرفته و معجزه پیامبران پیشین را دیده اند چنانچه کافر شوند کفرشان شدیدتر خواهد بود و خود، اول کافر خواهند شد، به ویژه عالمان آنها؛ زیرا کفر اینان که صاحب نفوذ و مورد توجه و اعتماد توده عوام هستند سنتى قابل تاءسى براى سایر اهل کتاب خواهد شد و آنان بر اثر پایه گذارى سنت کفر در جامعه، زمامدار کفر مى شوند.

پس امر آنان دایر بین اولین ایمان و اولین کفر است، نه بین صرف ایمان و کفر.

 


  المیزان:

 

( و لا تکونوا اول کافر به ) یعنى از میان اهل کتاب ، و یا میان اقوام گذشته ، و آینده تان ، شما کفر بقرآن را آغاز مکنید، بگذارید کسانى بدان کفر بورزند که بهمه کتابهاى آسمانى کفر مى ورزند، و آن کفار مکه هستند، که قبل از یهود بقرآن کفر ورزیده بودند.



نمونه:

سپس مى گوید: شما نخستین کسى نباشید که به این کتاب آسمانى کفر مى ورزید و آن را انکار مى کنید (و لا تکونوا اول کافر به ).

یعنى اگر مشرکان و بت پرستان عرب ، کافر شوند زیاد عجیب نیست عجیب کفر و انکار شما است ، آنهم به عنوان پیشگامان و نخستین مخالفان ، چرا که هم از آنها بااطلاعترید، و اهل کتابید و در کتب آسمانى شما این همه بشارات درباره ظهور چنین پیامبرى داده شده ، و به همین دلیل قبل از ظهورش شما نخستین منادیان او بودید، چه شد که بعد از این ظهور بجاى اینکه نخستین مؤ منان باشید نخستین کافران شدید؟.

آرى بسیار از یهودیان اصولا مردمى لجوجند، و اگر این لجاجت نبود باید آنها خیلى زودتر از دیگران ایمان آورده باشند.


 

 

منظور از وَلَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا چیست ؟

تسنیم:

از میان احتمال هاى سه گانه خرید، فروش و استبدال، احتمال دوم راجح است

قید قلیلا در صورتى که جمله ولاتشتروا... عام باشد، پیام آن نسبت به توده بنى اسرائیل این است که اگر شما براى دینتان عهد خدا را نقض کنید ، حتى اگر در برابر رها کردن دین، همه دنیا را به دست بیاورید باز هم متاع گران بهایى را به بهاى اندک فروخته اید و پیام آن براى احبار و عالمان بنى اسرائیل نیز این است که شما هم اگر حقایق را کتمان کنید، اگر همه دنیا را هم به شما بدهند کم است .

توضیح این که، قید قلیل احتزارى نیست تا با تقسیم دنیا به قلیل و کثیر موهم باشد که اگر ثمن، زیاد بود دین فروشى رواست و تنها تجارت دین با متاع قلیل ممنوع است ، بلکه قید توضیحى است و مى رساند که اساسا همه دنیا متاع ناچیزى است: قل متاع الدنیا قلیل

 

 

نمونه:

شما آیات مرا به بهاى اندکى نفروشید و آن را با یک میهمانى سالیانه معاوضه نکنید (ولا تشتروا بایاتى ثمنا قلیلا).

بدون شک آیات خدا را با هیچ بهائى نباید معاوضه کرد، چه کم باشد و چه بسیار، ولى این جمله در حقیقت اشاره به دون همتى این دسته از یهود است که به خاطر منافع اندکى همه چیز را بدست فراموشى مى سپردند، و آنها که تا آن روز از مبشران قیام پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و کتاب آسمانى او بودند، هنگامى که منافع خویش ‍ را در خطر دیدند این بشارتها را انکار کردند و آیات تورات را تحریف نمودند، چرا که در صورت آشنائى مردم به حقیقت ، کاخ ریاست آنها فرو مى ریخت .

اصولا اگر تمام این جهان را به کسى بدهند تا یکى از آیات الهى را انکار کند به راستى بهاى کم و اندکى است ، زیرا این زندگى سرانجام نابود شدنى است و سراى آخرت ابدى و جاودانى است تا چه رسد که انسان بخواهد، این آیات الهى را فداى منافع ناچیزى کند.


  مجمع البیان :


«ولاتشتروا بآیاتى ثمناً قلیلاً»
در شأن نزول این فراز از آیه شریفه از حضرت باقر(ع) نقل کرده‏اند که: گروهى از یهود، همچون «حىّ‏بن اخطب» و «کعب‏الاشراف»، بر یهودیان واجب ساخته بودند که هر سال مالیاتى به آنان بدهند؛ و هنگامى که اسلام قوانین ظالمانه را باطل اعلان کرد، آنان نیز به انکار پیامبر (ص)، که در تورات نوید آمدن او و ویژگیهایش را خوانده بودند، پرداختند؛ و آیات تورات را تحریف کردند تا باجگیریها و گرفتن مالیاتهاى ظالمانه همچنان ادامه یابد. از این رو، منظور از «ثمناً قلیلاً» هشدار است که آیات و کتاب خود را به بهاى ناچیز مفروشید.

 

 


(ایای فارهبون) چه فرقی با (ایای فاتقون) دارد ؟

تسنیم:

رهبت مربوط به مراحل اولیه سلوک و تقوا براى مراحل متوسط و نهایى آن است.(168) انسان تا راهب نباشد و راه را پر خطر نبیند و نهراسد، از آن نمى پرهیزد و از خطر نجات نمى یابد. پس در مرحله اول باید راه را پر خطر ببیند و راهب و هراسناک شود، آنگاه بپرهیزد و تقوا پیشه کند و خویش را از خطر برهاند. بر همین اساس، جمله و ایّاى فارهبون با آمدن در آیه قبل، بر جمله و ایّاى فاتقون مقدم شده است و نیز روشن شده است که یکى از دو جمله، تکرار دیگرى نیست.

 

چه نعمتی منظور است ؟

تسـنیم:

اختصاص به نعمت ظاهرى منّ و سلوى ندارد، بلکه شامل نعمت معنوى، مانند معارف توحیدى و رهایى از چنگال فرعون و آزادى از سلطه مشقت بار فراعنه و نعمت قرار دادن سلسله انبیا از میان آنان و تفضیل آنها از جهت مزبور بر عالمیان نیز مى شود.

نظرشخصی: نعمت هایی که در آیات بعد بیان می کند.



نمونه:

روى سخن را به بنى اسرائیل کرده چنین مى گوید: اى بنى اسرائیل به خاطر بیاورید نعمتهاى مرا که به شما بخشیدم ، و به عهد من وفا کنید تا من نیز به عهد شما وفا کنم ، و تنها از من بترسید (یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انعمت علیکم و اوفوا بعهدى اوف بعهدکم و ایاى فارهبون )

در حقیقت این سه دستور (یادآورى نعمتهاى بزرگ خدا، وفاى به عهد پروردگار، و ترس از نافرمانى او) اساس ‍ تمام برنامه هاى الهى را تشکیل مى دهد.

یاد نعمتهاى او انسان را به معرفت او دعوت مى کند، و حس شکرگزارى را در انسان بر مى انگیزد، سپس توجه به این نکته که این نعمتها بى قید و شرط نیست و در کنار آن خدا عهد و پیمانى گرفته ، انسان را متوجه تکالیف و مسئولیتهایش مى کند، و بعد از آن نترسیدن از هیچکس و هیچ مقام در راه انجام وظیفه سبب مى شود که انسان همه موانع را در این راه از پیش پاى خود بر دارد و به مسئولیتها و تعهدهایش وفا کند، چرا که یکى از موانع مهم این راه ترسهاى بى دلیل از این و آن است ، به خصوص در مورد بنى اسرائیل ، که سالها زیر سیطره فرعونیان قرار داشتند و ترس جزء بافت وجود آنها شده بود.


 

  مجمع البیان :

  در پاسخ به این پرسش که آن عهد مورد نظر چه بود که بنى‏اسرائیل باید به آن وفا مى‏کردند، دیدگاهها متفاوت است؛ ازجمله:

1. ایمان به آخرین پیام‏آور خدا
, گروهى ازجمله ابن عبّاس براین اعتقادند

2. عمل به تورات‏

3. نخست دستورات واجب خدا، و دیگر هشدارها و محرّمات او.

4. پیمانى است که از آنان گرفت‏
قتاده مى‏گوید: منظور از پیمان در آیه مورد بحث، همانا پیمانى است که به بیان قرآن، خدا از فرزندان اسرائیل گرفت:
«وَلَقَدْ اَخَذَاللَّهُ میثاقَ بَنى‏ اِسْرائیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اَثْنَىْ عَشَرَ نَقیبَاً وَ قالَ‏اللَّهُ اِنّى‏ مَعَکُمْ لَئِنْ اَقَمْتُمُ‏الصَّلوةَ وَ آتَیْتُمُ‏الزَّکوةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلى‏...»(134)
بى‏گمان خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت؛ و از آنان دوازده [چهره‏] سرشناس برانگیختیم. و خدا فرمود: من با شما هستم اگر نماز را بپا دارید و زکات بدهید و به پیام‏آورانم ایمان بیاورید...

چه عهدی است که تا ما عمل نکنیم خدا هم عمل نمیکند ؟

تسنیم:

مراد از عهد در آیه محل بحث عهد تشریعى، یعنى مجموعه وحى و مقرراتى که از جانب خدا براى بنى اسرائیل نازل شده و در قلمرو تکلیف است و آنان موظف به ایمان به آن و پیروى از آن بوده و هستند. پس عهدى که با زبان تکوین و فطرت آغازین برقرار شد از محور بحث بیرون است. مهم ترین عهدى که خداوند پس از توحید و اسماى حسناى الهى با بنى اسرائیل در میان گذاشته پذیرش ‍ نبوت و رسالت خاتم پیامبران بوده است.

 

خطاب اهبطوا با کیست؟

تسـنیم:

هابطان، یعنى آدم و حوا و ابلیس

این هبوط همان هبوط چندآیه قبل است. هبوط قبلی بر جنبه تکوینی تأکید داشت و این هبوط بر جنبه تشریعی


نمونه:

(اهبطوا) به صیغه جمع آمده است در حالى که آدم و حوا که مخاطب اصلى این سخن بودند دو نفر بیشتر نبودند و باید صیغه تثنیه آورده شود، اما به خاطر اینکه هبوط آدم و حوا به زمین نتیجه اش این بود که فرزندان و نسلهاى آنها نیز در زمین ساکن خواهند شد، به صورت صیغه جمع آمده است .

معنی تلقی چیست؟

تسـنیم:

مراد از تلقى کلمات در جمله فتلقى این است که آدم آگاهانه و با شوق و رغبت و براى اخذ کلمات به عنوان عمل و طاعت، به استقبال کلمات و معارف رفت ؛ چنان که شاید مقصود از آن، فراگیرى تفصیلى اسمایى باشد که در جریان تعلیم اسماء و علم ادم الاسماء به نحو اجمال به حضرت آدم علیه السلام تعلیم شد.

گاهى مقصود از کلمه، جمله ادبى است و تلقى آن همان استماع با سامعه و ادراک مفهوم ذهنى یا فاهمه است و گاهى مراد از کلمه، عین خارجى است و تلقى آن همان دریافت عین کلمه در مثال منفصل یا در طبیعت و ماده است و گاهى مقصود از کلمه، قضاى الهى و حکم بتى است و تلقى آن همان مساس شهودى نسبت به لوح محفوظ و تغییرناپذیر الهى است که بالاتر از قدر است.